The Heart-Sick Memories

decon-recon-de>>struction

انگار صبح شدن برای طبیعت آسان ترین کار است و برای من سخت ترین کار. همین که خورشید یک سانتیمتر از افق بالاتر می آید، التزام عملی ساعت زنگدار برای بیدار کردن ام به اوج می رسد. از آن روزهای گرم و مرطوب تابستان است که رویش جلبک روی هر سطح بالقوه ای ممکن به نظر می رسد. و درست در چنین روزی من مجبور هستم که برای بیرون رفتن از خانه، هر تکه ام را در یک گوشه از آپارتمان بیابم.

سر ام که منطقا باید زودتر از همه پیدا شود، زیر تخت کنار دیوار افتاده و پیدا کردن، بیرون آوردن و نصب کردن اش پروسه ی وقت گیری را برای اول صبح ام تدارک دیده است. گوش چپ به لطف محصور شدن بین زاویه ی قائمه ی دیوار وسر ام، تا خورده و باید حتما آن را اتو کنم. اتو کردن هر یک از اجزا صورت کار مشکلی است چرا که هر دفعه باید سر را برداشت و روی میز اتو گذاشت، عضو مورد نظر را با بخار اتو کرد، سپس دوباره سر را روی تن گذاشت و دید که آیا چروک مورد نظر برطرف شده است یا نه و تا رفع کامل چروک و تا خوردگی، این روند فرسایشی ادامه پیدا می کند. البته در عین حال باید دقت کرد که رگ ها و نسوج وصل کننده ی سر به گردن در اثر برداشتن مداوم هرز نشود که در این صورت باید یک عمر را با سری لق و لرزان سپری کرد.

پای راست بین کمد و دیوار نمدار گیر کرده و پوست اش در اثر رطوبت کمی پیر شده است. این نیز خود مقوله دردسرسازی است که باید به آن پرداخت. طبق معمول، وان را باید تا نیمه آب کرد ودر آن به اندازه ی یک قاشق غذاخوری روغن ارگان ریخت. بعد از آماده سازی مقدمات، پای راست را در مایع غوطه ور می کنم به طوری که آب تمام روی سطح پا را بپوشاند. باید آنقدر کنار وان منتظر ماند تا بافت پای چپ و راست درست مثل هم شود. به همین دلیل برای جلوگیری از امر نا ثواب دوباره کاری و همچنین تردد لی لی وار در سطح منزل، همان جا کنار وان جا خوش می کنم و مجله ها را ورق می زنم.

از همه بدتر سینه ی چپ است که نمی دانم به کجا خورده، کمانه کرده و کنار پنجره افتاده و همین آفتاب بی رمق اول صبح، رنگ آن را تیره کرده است. از آنجائی که حفظ ظاهر و هماهنگی بی قید و شرط تمامی اجزا با همدیگر از اهمیت ویژه ای برخوردار است، سینه ی راست را در ظرف مخصوص قرار می دهم و فر را روی درجه ی ملایم تنظیم می کنم تا آن هم به اندازه ی سینه ی چپ بپزد.

به هر حال مساله ی اصلی این است که "ظاهر" خیلی خوب باشد، خیلی آراسته و خیلی متقارن. خیلی هم رنگ و خیلی هماهنگ و از من که به اجزای اصلی تشکیل دهنده ی خود تقسیم پذیر هستم، انتظار خیلی بیشتری می رود.

   + Mah-Gol ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

Recipe to Get HIGH Naturally and Safe

مواد لازم:

۱. جاده، راه آهن یا اتوبان
۲. وسیله ی نقلیه به سرکردگی شخص ثالث (غیر از شخص "های" شونده)
۳. خورشید اول صبح
۴. درخت یا هر پدیده ی ایجاد کننده ی سایه های منقطع
۵. وسیله ی پخش موسیقی
۶. موسیقی مورد علاقه به میزان کافی

همین که قطار وارد ایستگاه می شود، همه به احترام آن می ایستند. بعد هر کس با ریتم "خاص و متفاوت" * خودش سوار و پیاده می شود. حرکت من با توجه به دو وزنه ی ۱۰ کیلو ای روی پلک هایم طبیعتا به سرعت اتفاق نمی افتاد. آی-پاد را روی شافل می گذارم تا ببینم امروز چه ترکیبی از آهنگ ها را برای ام تدارک دیده است. به هر حال باید به اشیاء فرصت داد تا شانس خود را در بوته ی آزمایش بگذارند.

تازه در اولین صندلی طبقه ی پایین قطار سریع السیر به سمت اسون جا خوش کرده ام که شی سفیدی که در جیب راست کاپشن سبز ام قرار دارد، خودش را نشان می دهد
Yesterday i was dirty, wanted to be pretty **

درخت ها برای بدرقه ی قطار در دو طرف خط آهنی که امتداد آن را تا خود جنوب می توان دید، صف کشیده اند. کم کم مجاب می شوم که قطار یکی از محترم ترین ساخته های دست بشر است که اینگونه همگان را به دست به سینگی وا داشته است. خورشید صبحگاهی هنوز آنقدر قد نکشیده که از درخت های طرفین راه راه ها ی آهنی، بالا تر بایستد. درخت و خورشید در یک ارکستراسیون دقیق و غیر قابل باور، با ریتم will you bite the hand that feeds you ***  سایه/آفتاب، گرما/سرما، سایه/آفتاب، گرما/سرما، سایه/آفتاب، گرما/سرما را روی پلک هایم می نشاند. درست با همان ضرباهنگ و به این شکل، روند "های" شدن ام شروع می شود.

نزدیک ها ی ویل نو سن ژرژ که قطار معمولا آرام تر حرکت می کند، هماهنگی طبیعت جات و **** there is no you, there is only me  را فرا زمینی می یابم و بسیار نا محسوس تا نزدیکی لهاسا و برهما پوترا طی الارض می کنم.

در خودم میل عجیبی احساس می کنم که در راهرو قطار راه بروم و یقه های کج را صاف کنم، آن گلوله ی نخی سفید را از روی آستین یکی از مسافرین جنوب بردارم، به آقائی که سوار قطار شده یادآور بشوم که کارت بانکی اش در شرف بیرون افتادن از جیب اش است و آن ۸-۷ تار موی سیخ شده ی خانوم دم اسبی دار را سر جای اش بنشانم. این دقت نظر را مدام از سر تا ته واگن پیگیری می کنم. زمانی به نوک برج اوج میرسم که صدای نفس های جیم موریسون را از لا به لای جملات ***** feast of friends تشخیص می دهم.

   + Mah-Gol ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()

La Vie par Ici

هر روز اول صبح، همین که سوار مترو خط ۱۳ می شوم مولکولهای در هم تنیده ی هوا، راه تنفس را بر بینی های غیر مسلح بسته است. ترکیب بوی نفتالین به جا مانده ی روی پالتوها از بهار سال قبل با بوی ادکلن زمستان امسال، ذهنم را در این فاصله ی زمانی به بازی می گیرد.

وقتی به" سن لزر" می رسم مغزم آفاق و انفس را حتا تا جزیره های زیر تای نقشه، پیموده است و لاست لاست شده ام فارغ از اینکه کدام دچار "یو" است و کدام دچار "او"، یا هیچ کدام و یا هر دو.

در میان دالان های بلند آغشته به بوی تند نم و ادرار، از روی عادت به تندی قدم بر می دارم و خودم را به انتهای سکوی خط ۱۴ می رسانم. اینجا در قطار خط ۱۴ آن تنیدگی تنگ مولکول ها حکمفرما نیست. چشمهایم را می بندم و زمانی آنها را باز می کنم که بوی کرواسان نانوائی "گر دو لیون"، زیرکانه لای شیارهای مابین اکسیژن دم و دی اکسید کربن بازدم می خزد.

   + Mah-Gol ; ٦:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Hommage to my beloved Scsissorhands

در کشاکش توضیح بدنم به سطح بدن تو دچار تردید شده ام:

چوب که ملکوت اعلی نمی شناسد. کتاب، حسرت و دکلانشور غربت نمی شناسد. عود،‌ بی دود سیالیت ندارد. لحظه از جاودانگی چه می داند؟ قطار، فی الذاته وقت شناس نیست. شعور چه زمانی بر مولکول های دیتا حادث شد؟ منحنی های محکوم به خمیدگیهای ابدی که مقصر نیستند. پیچ جاده که چپ و راست نمی شناسد. برای تنگستن زیگزاگی معلق در میانه ی لامپ، تاریک و روشن علی السویه است. پارگی نمی داند وصل چیست. سرطان که وقت نمی شناسد.

تردید من هم که پایان ..

 

   + Mah-Gol ; ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Definitive Betrayal of the Living Dead

نوک نرم انگشت های تو،‌ یک رنگ متمادی را روی میز چوبی تکرار می کند.

آن سیاهی افراطی وسط چشمهایت،‌ آهسته و رج به رج به سمت پایین کاغذ مقابلت می آید.

تا اینجا هنوز هم چیزی از من نمی دانی و آنقدر از تو فاصله دارم که ندانی قرابت بوی شیرین کاغذ مقابلت و بوی شیرین ماسیده بر روی رگ دست چپ و راست و دو بناگوشم را.

میز چوبی ساکت می شود و تو دست هایت را آرام در موهای تیره ات فرو می کنی،‌ موهایی که هر تار آن از دیگری قابل تشخیص است. انگار هر کدام شخصیتی مستقل داشته باشند.

من همچنان دور هستم اما خون و نبض و ارتعاش،‌ بوی شیرین را به مولکولهای دورتری در فضا منتقل می کند.

دست هایت را درست پس سرت به هم قفل می کنی و صاف و مستقیم در چشم ناکجا نگاه می کنی.

و من مثل همه ی شنبه های دیگر، باید راس ساعت ۵:٣٠ بروم ..

 

   + Mah-Gol ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Chinjeolhan Geumjassi or simpley Sympathy for Lady Vengeance

تو را که می بینم دلم برایت پر می کشد و کابوس عنکبوت جای اش را به انار می دهد.

تو در فاصله ی بین دو خنده فکر می کنی و مصمم تر از قبل می خواهی ام.

گرمای تو که بر تن ام می نشیند دیگر فراموش می کنم چه روزی از چه ماهی و چه سالی است.

صورت ام را بین تارهای ریش تو پنهان می کنم و زمان را نفرین.

   + Mah-Gol ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Putain

این شهر که امروز در مقابل چشم من صف کشیده است دچار انواع حوادث شده اما پیر نمی شود. انگار همه ی کرم های ضد چروکی که زیر سطح نرم این شهر تولید می شوند به موقع به فریادش می رسند. می خواهم از امروز تمام سطحم را به تعداد نمازهای نافله بر سطحش بکشم شاید منهم جاودانه شدم.

   + Mah-Gol ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

Black Holes & Revelations

من و تلویزیون نقره ای رنگ آپارتمانم در شماره ی ١٧١خیابان کلیشی بهترین ساعات عمرمان را با هم قسمت می کنیم و کاناپه ی نارنجی من با مهربانی ماتحتم را پذیراست. نا خودآگاه در اوائل قرن بیست و یکم دلم برای نیمه های قرن بیستم تنگ می شود. آنگاهی که پدرم هنوز مشق الفبا می کرد و هنوز پلاستیک و فایبرگلس پیروزیشان را بر چوب قهوه ای جشن نگرفته بودند. آن زمانی که موسیقی همگانی بود و باب سلیقه ی هر فرد در گوشی های سفید آیپاد، در تنهایی حفره ی شنوایی طنین نمی انداخت. آن زمانی که برای گرفتن پول از بانک بایستی دیالوگی بین دو انسان جاری می شد و نه مونولوگ خاموش چند عدد از انگشت انسان به یک ماشین سرد. نوستالژی زمانی که هرگز در آن نزیسته ام درد جدیدی است که با کائوچو، صفر و یک و امواج معلق دیتا در فضا درمان نمی شود.

من اینجا خوشبخت و تنها ام.

   + Mah-Gol ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

im-PLANT

گرم انتظار از جنسی متفاوت هستم و دلم برای هیچکس نمی تپد. حواس لایه ی بیرونی پوستم در رقابت عجیبی است با چوب خشکی که سالهاست مرده است. آن یک کم احساسی که من را ازگیاه متمایز می کند در نوک انگشت هایم جاریست برای لمس زبریهای اطراف لبهای تو که نه به لبخند،‌ نه به انعقاد کلام و نه به لمس خیس حاوی محبت نمی جنبد. در سر دو راهی بین انتخاب تو و انتخاب زیباترین مجسمه ی شهرم دست دست می کنم و آن قاطعیت روشنگرانه را طلب. یک قدم مانده ام به گیاه. گیاهی روییده در کنار زیباترین مجسمه ی شهرم یا مجسمه ای نشسته رو به روی تو.

تصویر آخر من را تو انتخاب کن.

   + Mah-Gol ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

cockaigne: an imagery land of ease and luxury ♂

آهای تویی که عاشق ابرهایی هستی که سینه اشان را به زمین می کشند!‌ اگر سرم را پر از مه کنم آیا چشم هایت را به این بهانه به چشم هایم می چسبانی تا شهر فرنگ اعماق وجودم را ببینی؟ حتی می توانی از دست های بزرگت استفاده کنی و در موهایم چنگ بزنی و سرم را به عقب ببری تا تسلطت بر اتفاقات شهر فرنگ بیشتر باشد. یا شاید می خواهی از دستهایت برای عدم دخالت دستهایم استفاده کنی. به هر حال تو از XY تشکیل شده ای و من از دنده ی تو! تسلطت مبارک.

   + Mah-Gol ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Kama

من و تو تا امروز کلمات بسیار کم و عجیبی را با هم رد و بدل کرده ایم: چک،‌ تایم،‌ دوبل، دوپر و چند کلمه ی دیگر برگرفته از همین دایره ی لغات مربوط به پوکر. اما نمی دانم چطوری است که همیشه من و تو و دیگران به گونه ای بر می خوریم که تو دقیقا رو به روی من می نشینی،‌ او در یک طرف من نشسته است و اوی تو در طرف دیگر تو و من و تو در لفافه ی سکوت و تمرکز و روانشناسی صورت در هنگام نگاه کردن به کارت ها،‌ همدیگر را می بلعیم و هر دو خوب می دانیم که فرو رفتن در صندلیهایمان بهانه ای است برای جبران قطر میز دایره ای شکل، توسط پاهایمان که هر یک تبدیل می شود به یک شعاع برای رسیدن به مرکز دایره و تلاقی نا محسوس نوک انگشتان پا که برای من به یمن تابستان و کفش های جلوباز، هیجان بیشتری دارد. جنس ترس هر دو ما از باد کولر است که ممکن است یکی از کارت ها را روی زمین بیاندازد و یکی غیر از ما دو نفر بخواهد بدون فوت وقت آن را از روی زمین بردارد. این روز ها هر دایره ای که می بینم به مرکزش خیره می شوم و در فکر فرو می روم.

 

   + Mah-Gol ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

What happened TO May 1968?

واکنش های انسانی به کنش های هم نوع،‌ از جنس حاشیه شده است و آن حاشیه خود از جنس سایه: سایه ی رقیق و باریک آفتاب رو به غروب.

جستجویم برای یافتن این بر هم کنش ها به دو مقوله محدود شد و بس.

١. نگاه کردن به چشم های قرمز و اشک آلود که نا خودآگاه اشک می آورد.

٢. نظاره گر "بالا آوردن" کسی بودن که این خود عضلات گوارشی را به واکنش باز می دارد.

و فقط همین!

این دو هم قطعا از کنترل من و تو خارج هستند و گر نه به همان انقباض سرد و آن بی تفاوتی رایج بسنده می کردند.

-----------------

.

   + Mah-Gol ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Oh Kiss me Ashley

به یاد تو می نویسم که بودنت تار و پود زندگیم بود.

تجربه ی بافته شدن نخ های افقی و عمودی،‌ همان بود که اسمش را زندگی گذاشتم و چند وقتی است مردگی می دانم اش.

قبل از بروز تو،‌افق خطی بود صاف به موازات ضربان های نبض نازک من.

امروز افق،‌ خورشید را از بالا به پایین می کشد و آن زیر ها خفه می کند برای لختی تنفس شبانگاهی که خود مبدل می شود به سیاهی.

بر پیکر بیوه های ماتم زده ی تنهای ابدی.

 

 

   + Mah-Gol ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

VOLARE

هنگام پرواز در سطوح عالی جوی - درست وقتی که به اجرام آسمانی نزدیک می شوم - مسیر اکسیژن را در شیارهای مغزم جستجو می کنم و به برکت حضور پاسکال های کمتر روی سطح بدنم، از آن بالا - سبکبال - به نقطه های مبهم و تو در توی گوی قهوه ای نگاه می کنم. که خودم هم همان نقطه هستم اما عجب قدرتی دارم در انکار نقطه ها و نقطه بودن و نقطه و نقطه سر خط.

.

   + Mah-Gol ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Bloody Blood

تو پشت پرده های محل تزریق واکسن هپاتیت گم شدی و من برای پیدا کردن ات خودم را از خون خالی کردم. کجایی؟ چند وقت است که نیستی ..

 

   + Mah-Gol ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Prosac can make it better

حالا که دلت قرص شد،‌ آنرا برای دیگران تجویز کن و نسخه های هر ۸ ساعت یکی بنویس.

 -----------------------------------------

.

   + Mah-Gol ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Ladies and Gentlemen .. From Los Angeles - California .. THE DOORS

تو در پشت یکی از درهایی که پشت سر هم و با هم از آنها می گذشتیم جا ماندی و من درهای بعدی را بدون نگاه به پشت، پشت سر گذاشتم و هیبت در -  در لحظه -پر هیب باقی ماند و من در به در تر از گذشته از این در به آن در دنبال تو آمدم و درهای بسته شده را گشودم و پشت هر در حضور تو را جستجو کردم اما پشت درها، پشت به پشت هم خالی بود و این فریم های خالی در به در کرده اند مرا .. سالهاست.


---------------------
این نوشته با ایده از فرم ساخت Shotgun house -ها نوشته شده است.

   + Mah-Gol ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Performers in the un-alphabetical order

 خلأ مادر به خطا فقط با سه حرف از الفبا، یکی از وسط، یکی از آخر و یکی از اول عجب عمقی دارد.

   + Mah-Gol ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

My Brave New World

 

کلمه و جمله و شعر تکراری است.

آواهای جدیدی دارم برای ات.  

 

 

 

 

   + Mah-Gol ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

Memorandum Of Understanding

 

وقتی نسیتی آدرنالین های شادی آور بدنم را تنها می گذارند و می روند.

من برای حضور بویت در فضای اطرافم با تو قرارداد بسته بودم.

من تحریم شدم.

 در پیشگاه منطقت من محکوم شدم.

 

 

   + Mah-Gol ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()